ღ•♥•ღ رز صورتـــــــــی ღ•♥•ღ
♥ تو را به اندازه تمام چیزهایی که اندازه ندارند دوست دارم ♥ 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

آپلود 

آپلود

چیستان تلخ :

اون چیه وقتی بهش احتیاج داری به سختی میتونی پیداش کنی ؟

( یه راهنمایی ، بعضی مواقع هم نمی تونی )

آپلود

آپلود

آپلود

آپلود

آپلود

آپلود

آپلود

جواب : یک دوست

 رز صورتی نوشت:

همه برایم دست تکان دادند؛ اما کم بودند دستانیکه تکانم دادند.دوست ودست بسیاراست، ولی”دست دوست” اندک!

 

آپلود

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ rose ]

یه روز یه آقایی نشسته بود و روزنامه می خوند که یهو زنش با ماهی تابه می کوبه تو سرش.

مرده میگه: برای چی این کارو کردی؟

زنش جواب میده:

به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه کاغذ پیدا کردم که توش اسم سامانتا نوشته شده بود

 

 مرده میگه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش

شرط بندی کردم اسمش سامانتا بود. زنش معذرت خواهی می کنه و میره.


نتیجه اخلاقی 1: خانمها همیشه زود قضاوت می کنند

.
.
.
.
.
.


سه روز بعدش مرده داشته تلویزیون تماشا می کرده که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ

دوباره می کوبه تو سرش !

بیچاره مرده وقتی به خودش میاد می پرسه: چرا منو زدی؟

زنش جواب میده: آخه اسبت زنگ زده بود!


نتیجه اخلاقی 2:  خانمها همیشه درست حس می کنن...!

[ یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ rose ]

تجسم کنید !! تو یه روز سرد پیجامه های گرمت رو می پوشی و میپری تو تختت، بالش رو درست می کنی، پتو رو می کشی رو خودت، خودت رو این اونور می کنی، یکمم خودت رو می کشی، حسابی که گرم شدی چشاتو میبندی که بخوابی.... یه دفعه می بینی چراغ اتاق رو یادت رفته خاموش کنی!!


یارو 10 کالری از خوردن یه رانی وارد بدنش میشه ، 12 تا میسوزونه اون دو تا تیکه میوه باقیمونده ته قوطی و در بیاره

ناخن مصنوعی، مژه مصنوعی، مـوی سر مصنوعی، دماغ عملی، گونه ها تزریقی، لب ها تزریقی، ابروها تاتوی، رنگ پوست غیر واقعی و…. اما هنوز بانوهای دوست داشتنی ولی غیرقابل تحمل! در شگفت و شکایتند که چرا "مرد واقعی" پیدا نمی شود!....؟


دختره 4000تا دوست تو صفحه فیس بوکش داره که 3990 تاش پسرن.. ( مدلای مختلف کچل کوتوله چاق لاغر یه وری) بعد تو پروفایلش نوشته: من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نمیگردم .... فکر کنم فقط پی "شبنم" نمیگرده..لامصب

دخترای عزیزی که میگن پسرا همه مثله همن......کسی مجبورتون نکرده بود همه رو امتحان کنین


چیزی لذت بخش تر از زدنِ بچه مهمون، دور از چش ننه باباش نیست

راز موفقیت چیست؟ "تصمیم گیری درست". تصمیم گیری درست از چه ناشی میشود؟ "از تجربه" تجربه از چه بدست می آید؟ "از تصمیم گیری های غلط !!


اینایی که همیشه کلید دارن اما زنگ میزنن آسایش آدمو بهم میزنن همونائین که هر سری میرن حموم میگن حوله !!!!!!!


گوگل: من صاحب همه چیم.
ویکی پدیا: من همه چیو می‌دونم.
 فیسبوک: من همرو میشناسم.
 اینترنت: من نباشم شماها هیچین.
 برق: ؟؟؟ اضافی نخورید

 

 یه وقتایی ام که تو دستشویی ام و یکی به شدت منتظره که بیام بیرون, الکی طولش میدم!!! آدم احساس قدرت می کنه, انگار تو اون لحظه زندگی اونی که بیرونه توی دستاته

  فقط یه ایرانی میتونه شامپو رو تو یه هفته تموم کنه و تهش رو با آب قاطی‌ کنه و یک ماه بیشتر استفاده کنه

 

تا حالا دقت کردین سر سفره وقتی به طرفت میگی نمکدون و بده ...اول خودش نمک میریزه رو غذاش بعد میدن بهت

 

 بعد از یک عمر، بالاخره نفهمیدم که هنگام روبوسی باید دو بار صورت طرف مقابل رو ببوسم یا سه بار، تا هر دو نفر ضایع نشیم

 

دیــکتــاتــور کیــست؟ دیــکتــاتــور اون بچّه ی دو سالـــست که بیست نــفــر مجبورند به خاطــر اون کــارتون نــگاه کنــنــد

 

 یکی از ترس ناک ترین جملات دوران مدرسه ،این بود که : "یه برگه از کیفتون بیارید بیرون"

 

 

[ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ rose ]

 

 

 

 لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: "آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم."جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: "ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من."خواروبارفروش با اکراه گفت: "لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟"لوئیز گفت:" اینجاست."" لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر." لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن."مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.لوئیز خداحافظی کرد و رفت.مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: " تاآخرین پنی اش می ارزید."فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است...

[ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ rose ]

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان ! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ rose ]

 

××× دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ ×××

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: .... راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفت: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

 

[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ rose ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
?????? ???????? ???? ?????